|
17 ساله بودم که به یکی از خواستگارانم که پسر نجیب و خوبی بود جواب مثبت دادم. اسمش رضا بود پسر معدب و متینی بود هر بار که به دیدن می امد غیرممکن بود دست خالی بیاد ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم چند ماه اول عقدمان به خوبی گذشت .:ادامــه مـطــلــب:. + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 16:39 توسط محمد مهدی کارگر |
سلام ببخشید بعد از مدت ها بازم برگشتم
روباه گفت: -سلام. فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 14:48 توسط محمد مهدی کارگر |
سلام دوستان عزیزم
ببخشید که چند ماهی در کنار شما نبودم می دانید که دانشگاه ها میان ترمش شروع شده
به همین خاطر نتوانستم کنار شما بمونم آرزوی دادگاه تو محمد مهدی کارگر بر اساس خاطرهاي از سيد حسن حدادي امروز عكس تو رو زده بودن تو روزنامهها، صفحة اول. پشت ميلههاي دادگاه،
با سبيل و ريشهاي پرپشت و زياد! با كت و شلوار اتو كشيده. البته روزنامهاي هم كه
گرفتم، به خاطر عكس خوشتيپت نبود؛ به خاطر دفاعيههات بود. ميدوني؟! خيلي دوست
دارم بدونم كه پشت اون ميلهها چه احساسي داري؟! باشه، بهات ميگم دليل دوست
داشتنمو. چقدر سخت بود روزهايي كه من تو چنگال سربازاي تو اسير بودم، اما امروز اين
تويي كه به خاطر من و امثال من، به زندون افتادي. اين خيلي جالبه، نه؟! يادت ميآيد چند سال پيش دستور دادي تا همة زندونيها رو ببرن زيارت. ما كه
ميدونستيم چه فكري تو سرته، اولش پامون رو كرديم تو يك كفش كه به هيچ عنوان ما
نميخوايم بريم. اما وقتي ديديم كه خيلي گير دادن، به شرطي قبول كرديم كه اولاً
فيلمبرداري نكنن؛ در ثاني عكس تو رو هم رو شيشة اتوبوس و جاهاي ديگر نزنن كه خداي
ناكرده استفاده ابزاري و سياسي ازش نشه! يادمه براي زيارت، ثانيهشماري ميكرديم. وقتي رسيديم جلوي در حرم، بچهها
خوابيدند روي زمين كه سينهخيز برن. اما مأمورها افتادند به جونمون و شروع كردن با
كابل به زدن. صداي «ياحسين! ياحسين!» همه جا رو معطر كرده بود. توي صحن حرم كه
رسيديم، بچهها خواستن وضو بگيرن. آب خواستيم! همين كه گفتن«حرم آب نداره» شوري
توي بچهها افتاد كه نگو! همه زدن زير گريه. صحنة عجيب و غريبي بود. يك لحظه ديديم
كه كفتراي حرم هم از گنبد طلايي بلند شدن به طواف بچهها. همه گريه ميكردن، حتي
بعضي از مأمورها بالاخره نتونستن تحمل كنن و ترسيدن كه اوضاع از كنترل اونها خارج
بشه. سريع بچهها رو جمع كردن و فرستادن به سمت اتوبوسها. به اتوبوس كه رسيدم،
ديدم كه عكس نحس تو رو زدن رو شيشه! گفتن كه حق ندارين عكس شيخ الرئيس رو بيارين
پايين. اما من نميتونستم تحمل كنم، خون تو رگام داشت ميجوشيد. ديگه صبرم طاق شده
بود. يه دفعه گرفتم عكست رو پاره كردم و ريختم رو زمين. از اينجا به بعد بود كه
پام تو دادگاه و استخبارات باز شد. هر روز شكنجه، سلول انفرادي و كتك. خوب دردسري
براي خودم درست كرده بودم. دادگاهها همين طوري پشت سر هم تشكيل ميشد، مثل الان
تو. اينه كه ازت ميپرسم چه حس و حالي داري! توي دادگاه نوچههات هيچ غلطي نتونستن
بكنن، اما من دلم خنك شده بود، چون عكس تو رو پاره كرده بودم؛ مثل همين كاري كه
الان ميخوام بكنم. من بعد چند ماه از اون قضيه آزاد شدم، آزاد آزاد. اما تو چي! جز روسياهي
ابدي چيز ديگهاي برات موند؟! روزنامهها رو بخون. اخبار رو گوش كن! «دادگاه صدام، ديكتاتور عراق، امروز پيگيري ميشود»! عكس امام عزيز و خوبم، هنوز بالاي تلويزيون به من لبخند ميزنه! + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 12:10 توسط محمد مهدی کارگر |
اللَّهُمَّ إِنِّی أَفْتَتِحُ الثَّنَاءَ بِحَمْدِکَ آری ای دوست مرا داغ عتابم کافی است به دلم قهر و غضب وقت خطابم کافی است دیگر از عدل عذابم مکن ای معدن فضل شعله خجلت ذنبم به عذابم کافی است مستحق غضب و قهر و عذابم اما بی محلی تو یارب به جوابم کافی است آه، رسوا مکنم نزد رئوس الاشهاد زآنکه شرمندگی روز حسابم کافی است باورم نیست ز اصحاب شمالم خوانند پیش اصحاب یمین چشم پر آبم کافی است خواهی ار از من نالان گذری در صف حشر پیش چشمان علی ترک عقابم کافی است شعله نار بر این چهره میفروز که خود از گنه مانده بر این چهره نقابم کافی است ((الحمد
لله الذى هدانا لحمده، و جعلنا من اهله لنکون لاحسانه من الشاکرین و
لیجزینا على ذلک جزاء المحسنین (2) و الحمد لله الذى حبانا بدینه، و
اختصنا بملته، و سبلنا فى سبل احسانه لنسلکها بمنه الى رضوانه حمدا یتقبله
منا و یرضى به عنا (3) و الحمد لله الذى جعل من تلک السبل شهره شهر رمضان،
شهر الصیام، و شهر الاسلام، و شهر الطهور، و شهر التمحیص و شهر القیام
الذى انزل فیه القرآن، هدى للناس و بینات من الهدى و الفرقان)) رمضان،
ماه ضیافت الهی از راه رسید و بندگان خداوند آماده شدند تا در این ماه به
ضمیر پاک خویش رجوع کرده و خود واقعی را باز شناسند. خدایا مارا کربلایی کن ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 12:7 توسط محمد مهدی کارگر |
ساده زیستی و نوع متفاوت بینش مرحوم حسین پناهی از جهان عده زیادی را
تحت تاثیر قرار داد. نوع نگاهش، سادگی کلامش، او کسی بود که ساده به دنیا
آمد و ساده از دنیا رفت؛
حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان کهگیلویه
(دهدشت-سوق)در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در
بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ی آیت الله گلپایگانی
رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی
اش بازگشت.چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می کرد. حسین با وجود اینکه می دانست روغن نجس است، ولی اینرا هم می دانست که
حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید
تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و
بریزد دور،روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل
کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده
نیز منجر شد.حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس
خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند. پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس
چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه های خودش ساخت که مدت ها در
محاق ماند. با پخش نمایش دو مرغابی درمه از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و
کارگردانی خودش نیز در آن بازی می کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش های
تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت. نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و
کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد. در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود. دین را دوست دارم قانون را دوست دارم عشق را دوست دارم کودکان را دوست دارم سلام را دوست دارم من!!! من روز را دوست دارم فیلم ها : علاوه بر اینها دو نوار با شعر و صدای حسین پناهی نیز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و « ستاره». >> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران) >> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد) >> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال) >> برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال) حسین پناهی در روز ۱۴ مرداد بر اثر ایست قلبی در منزلش فوت کرد ولی
پیکر او در خانه اش واقع در خیابان جهان آرا در حالی که سه روز از مرگش می
گذشت توسط دخترش پیدا شد. به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد . و اما حرفهای اکبر عبدی در مراسم بزرگداشت حسین پناهی در یاسوج؛ متاسفانه یا خوشبختانه من حرف زدن خیلی خوب بلد نیستم به دلیل این که
من تراشکاری و قالبسازی خواندم و سواد آکادمیک ندارم و الان هم اگر قراره
وقت شما را بگیرم، یک بخاطر این که دستور دادهاند و دو، این که احساسات
درونم را در مورد حسین عزیز یک جوری برای همشهریانم و هم محلهایهای حسین
بگم. ضمن عرض سلام خدمت همه حسین دوستای عزیز و خدمت همه مردم شریف و
هنردوست و هنرمند یاسوج. استاد کاویانی گفت ماها اولین بار کجا با حسین
عزیز آشنا شدیم. من نقش بابای حسین را بازی میکردم در محله بهداشت و حسین
هم نقش پسر من را بازی میکرد و هر دو بشر اولیه میشدیم. شاید به دلیل
این که جفتمون درون کودک و سادهای داشتیم. این انتخاب صورت گرفته بود
البته حسین از من خیلی شریفتر بود. من چون هفت سال توی بازار شاگردی کردم یک سری زبلیها و سیاستهایی
دارم ولی حسین خیلی آدم شریفی بود. ما به اتفاق استاد کاویانی و مرحوم
ژیان و بقیه دوستان بیشتر محو شخصیت حسین شده بودیم که این آدم چقدر
بینیاز است و چقدر راحت زندگی میکند. بشر از وقتی که حس نیاز میآید
سراغش، دیگه برای خودش زندگی نمیکند و در خدمت اون نیاز است. از روز اولی
که حسین را شناختم این حس نیاز را در خودش کشته بود و اصلا نیازی نداشت. شاید جالب باشد براتون بدانید که حسین در تهران چطوری زندگی میکرد.
یادم میآید یک روز به اتفاق حسن میرباقری سراغش رفتیم. توی محله مجیدیه
توی یک اتاق یک چراغ والور داشتند که هم روش غذا گرم میکردند و هم چایی
درست میکردند و هم برای گرم کرد. اتاق استفاده میکردند. درست زمانی بود
که گفتوگوی من و نازی را کار کرده بود یا فیلم سایه خیال را بازی میکرد.
یک آدم هنرمند مثل حسین نباید زندگی مادیاش اینگونه بود. تا جایی که میدانید هراز گاهی از زن و بچه دور بود. میگفت روی شغل
وامونده ما نمیشه حساب کرد اکبرجون، مثل مقنیها میمونیم یه وقتهایی
کار هست ولی از پاییز به بعد باید برویم زیر کرسی تخمه بشکنیم و منتظر زنگ
در بمونیم، چون حسین تلفن هم نداشت. رسید به جایی که بهش جایزه دادند برای یک فیلمی، سه دنگ یک خانهای را
که از کرج فاصله داشت خرید. آب گرمکن نداشت، ولی همیشه خوشحال بود، اگه
پولی داشت با رفیقهاش میخورد. یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد
بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه
بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم. ما از هنرمند انتظار داریم صادق باشه، انسان باشه و خاکی باشه. بعضی
وقتها هنرمند بودن به آدم بودنه و سخت است هنر انسان بودن. من سه سال پیش
رفتم مکه و با خدا صحبت کردم، گفتم خدایا من یه قولی میدهم ولی نمیتونم
صد در صد قول بدهم، نود درصد سعی میکنم دروغ نگم؛ آقا اینقدر سخته،
اینقدر سخته که بعضی وقتها میگویم خدایا من میآیم پیشت توبه کنم؛ آخه
نمیشه! حسین آدم بسیار راستگویی بود و اصلا حس نیاز نداشت. درون کودکش را
هیچوقت اجازه نداده بود که بزرگ بشه چون آدم وقتی بچه است تمام زندگیاش
با یک شکلات این ور و اون ور میشود. ما میتوانیم ساعتها راجع به
خصوصیتهای شیرین حسین حرف بزنیم، ولی چه فایده حسین که زنده نخواهد شد.
به نظر من دست به دست بدهیم کاری کنیم که وقتی آدمهایی مثل حسین از پیش
ماه میروند ما روسیاه و خجالت زده نباشیم. چرا باید برای حسین ماشین
پراید سوار شدن آرزو باشد. بعد از کار آقای لیالیستانی یک پراید میخرد و … متاسفانه وقتی حسین
فوت کرد من کانادا بودم و سه چهار هفته است که آمدم، آنجا که شنیدم به قول
آقای کاویانی باورنکردنی بود. چون حسین آدمی نبود که حسود باشد، آدمی نبود
که حرص داشته باشد، چون آدمهایی که اینطوری هستند ممکنه سکته بکنند ولی
آدمی مثل حسین چرا؟!! + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 14:12 توسط محمد مهدی کارگر |
شاگردي از استادش پرسيد: " عشق چيست؟" استاد در جواب گفت:" به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور . اما در هنگام عبور از گندمزار ، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟" شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد :" چه آوردي؟" و شاگرد با حسرت جواب داد:" هيچ. هر چه جلو مي رفتم ، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين تا انتهاي گندمزار رفتم." استاد گفت:" عشق يعني همين" شاگرد پرسيد :" ازدواج يعني چه؟" استاد به آمد كه :" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه بازهم نمي تواني به عقب برگردي" شاگرد رفت و پس از مدت مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم انتخاب كردم . ترسيدم كه اگر جلو بروم بازهم دست خالي برگردم." استاد باز گفت:" ازدواج هم يعني همين" + نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 9:53 توسط محمد مهدی کارگر |
غم پنهان تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ - هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!! کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری... چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده... دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری! بقیه در ادامه مطلب .... + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 12:14 توسط محمد مهدی کارگر |
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 21:53 توسط محمد مهدی کارگر |
سلام به دوستان گلم . ببخشیدکه دیر آمدم. مسافرت بودم . اگه می پرسید کجا بودم نظر بدید تا برایتان بگوییم . حالا هم یه مزده می خوام دو اپ میکنم یه آپ از زندگی نامه خسرو شکیبایی و یه آپ دیگه هم عکس های متحرک + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 20:36 توسط محمد مهدی کارگر |
دوست دارم که..... يه
اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق
سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که
نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم
اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا
دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو
ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع
ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ
وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست
چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني
ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در
ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو
سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم
آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک
پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و
از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف
که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد
شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ...
تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني
سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني
من مردم ... ميدوني؟ من
ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ...
وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن
ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو
همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ
روح نازکه ... نشکنش خب...؟ خوب تا آپ بعدی خدا نگهدار + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 15:33 توسط محمد مهدی کارگر |
|
| |||||