تبليغاتX
عشق

عشق

 17 ساله بودم که به یکی از خواستگارانم

 

  که پسر نجیب و خوبی بود جواب مثبت دادم.

 

  اسمش رضا بود پسر معدب و متینی بود

 

 هر بار که به دیدن می امد غیرممکن بود دست خالی بیاد

 

 ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم

 

 چند ماه اول عقدمان به خوبی گذشت

 

  تا


.:ادامــه مـطــلــب:.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 16:39 توسط محمد مهدی کارگر |

سلام ببخشید بعد از مدت ها بازم برگشتم

 

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگ‌شت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام
.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب
...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی
!
روباه گفت: -یک روباهم من
.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته
...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر
.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم
.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-
ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد
.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید
.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست
.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟

-
آره.
-
تو آن سیاره شکارچی هم هست؟

-
نه.
-
محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟

-
نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است
!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت
...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن
!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم
.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن
!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟

روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد
.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟

روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم
.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم
.
روباه گفت: -همین طور است
.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود
!
روباه گفت: -همین طور است
.
-
پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته
.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم
.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم
.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است
.
گل‌ها حسابی از رو رفتند
.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است
.
و برگشت پیش روباه
.
گفت: -خدانگه‌دار
!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است
:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند
.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند
.
-
ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای
.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام
.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 14:48 توسط محمد مهدی کارگر |

سلام دوستان عزیزم ببخشید که چند ماهی در کنار شما نبودم می دانید که دانشگاه ها میان ترمش شروع شده به همین خاطر نتوانستم کنار شما بمونم

آرزوی دادگاه تو

محمد مهدی کارگر

بر اساس خاطره‌اي از سيد حسن حدادي

 

امروز عكس تو رو زده بودن تو روزنامه‌ها، صفحة اول. پشت ميله‌هاي دادگاه، با سبيل و ريشهاي پرپشت و زياد! با كت و شلوار اتو كشيده. البته روزنامه‌اي هم كه گرفتم، به خاطر عكس خوش‌تيپت نبود؛ به خاطر دفاعيه‌هات بود. مي‌دوني؟! خيلي دوست دارم بدونم كه پشت اون ميله‌ها چه احساسي داري؟! باشه، به‌ات مي‌گم دليل دوست داشتنمو.

چقدر سخت بود روزهايي كه من تو چنگال سربازاي تو اسير بودم، اما امروز اين تويي كه به خاطر من و امثال من، به زندون افتادي. اين خيلي جالبه، نه؟!

يادت مي‌آيد چند سال پيش دستور دادي تا همة زندونيها رو ببرن زيارت. ما كه مي‌دونستيم چه فكري تو سرته، اولش پامون رو كرديم تو يك كفش كه به هيچ عنوان ما نمي‌خوايم بريم. اما وقتي ديديم كه خيلي گير دادن، به شرطي قبول كرديم كه اولاً فيلمبرداري نكنن؛ در ثاني عكس تو رو هم رو شيشة اتوبوس و جاهاي ديگر نزنن كه خداي ناكرده استفاده ابزاري و سياسي ‌ازش نشه!

يادمه براي زيارت، ثانيه‌شماري مي‌كرديم. وقتي رسيديم جلوي در حرم، بچه‌ها خوابيدند روي زمين كه سينه‌خيز برن. اما مأمورها افتادند به جونمون و شروع كردن با كابل به زدن. صداي «ياحسين! ياحسين!» همه جا رو معطر كرده بود. توي صحن حرم كه رسيديم، بچه‌ها خواستن وضو بگيرن. آب خواستيم! همين كه گفتن«حرم آب نداره» شوري توي بچه‌ها افتاد كه نگو! همه زدن زير گريه. صحنة عجيب و غريبي بود. يك لحظه ديديم كه كفتراي حرم هم از گنبد طلايي بلند شدن به طواف بچه‌ها. همه گريه مي‌كردن، حتي بعضي از مأمورها بالاخره نتونستن تحمل كنن و ترسيدن كه اوضاع از كنترل اونها خارج بشه. سريع بچه‌ها رو جمع كردن و فرستادن به سمت اتوبوسها. به اتوبوس كه رسيدم، ديدم كه عكس نحس تو رو زدن رو شيشه! گفتن كه حق ندارين عكس شيخ الرئيس رو بيارين پايين. اما من نمي‌تونستم تحمل كنم، خون تو رگام داشت مي‌جوشيد. ديگه صبرم طاق شده بود. يه دفعه گرفتم عكست ‌رو پاره كردم و ريختم رو زمين. از اينجا به بعد بود كه پام تو دادگاه و استخبارات باز شد. هر روز شكنجه، سلول انفرادي و كتك. خوب دردسري براي خودم درست كرده بودم. دادگاهها همين طوري پشت سر هم تشكيل مي‌شد، مثل الان تو. اينه كه ازت مي‌پرسم چه حس و حالي داري! توي دادگاه نوچه‌هات هيچ غلطي نتونستن بكنن، اما من دلم خنك شده بود، چون عكس تو رو پاره كرده بودم؛ مثل همين كاري كه الان مي‌خوام بكنم.

من بعد چند ماه از اون قضيه آزاد شدم، آزاد آزاد. اما تو چي! جز روسياهي ابدي چيز ديگه‌اي برات موند؟! روزنامه‌ها رو بخون. اخبار رو گوش كن!

«دادگاه صدام، ديكتاتور عراق، امروز پيگيري مي‌شود»!

عكس امام عزيز و خوبم، هنوز بالاي تلويزيون به من لبخند مي‌زنه!


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 12:10 توسط محمد مهدی کارگر |




اللَّهُمَّ إِنِّی أَفْتَتِحُ الثَّنَاءَ بِحَمْدِکَ

آری ای دوست مرا داغ عتابم کافی است

به دلم قهر و غضب وقت خطابم کافی است

دیگر از عدل عذابم مکن ای معدن فضل

شعله خجلت ذنبم به عذابم کافی است

مستحق غضب و قهر و عذابم اما

بی محلی تو یارب به جوابم کافی است

آه، رسوا مکنم نزد رئوس الاشهاد

زآنکه شرمندگی روز حسابم کافی است

باورم نیست ز اصحاب شمالم خوانند

پیش اصحاب یمین چشم پر آبم کافی است

خواهی ار از من نالان گذری در صف حشر

پیش چشمان علی ترک عقابم کافی است

شعله نار بر این چهره میفروز که خود

از گنه مانده بر این چهره نقابم کافی است

 

 

 

((الحمد لله الذى هدانا لحمده، و جعلنا من اهله لنکون لاحسانه من الشاکرین و لیجزینا على ذلک جزاء المحسنین (2) و الحمد لله الذى حبانا بدینه، و اختصنا بملته، و سبلنا فى سبل احسانه لنسلکها بمنه الى رضوانه حمدا یتقبله منا و یرضى به عنا (3) و الحمد لله الذى جعل من تلک السبل شهره شهر رمضان، شهر الصیام، و شهر الاسلام، و شهر الطهور، و شهر التمحیص و شهر القیام الذى انزل فیه القرآن، هدى للناس و بینات من الهدى و الفرقان‏))

رمضان، ماه ضیافت الهی از راه رسید و بندگان خداوند آماده شدند تا در این ماه به ضمیر پاک خویش رجوع کرده و خود واقعی را باز شناسند.

ماهی که خداوند درهای بهشت را به سوی بندگان خود گشوده و درهای جهنم را بسته، ماهی که‌شیطان در بند فرشتگان قرار دارد تا انسان بتواند بازگشتی دوباره به اصل خلقت خویش نماید.

خداونداین ماه راماه‌بندگان نامید تا گنهکاران درآن به‌صفای باطن پرداخته و سلامت جسم و روح خود را به دست آورند.

رمضان از راه رسید ، می‌توانیم گوش کنیم تا ندای دعوت حق را بشنویم که بر بندگان منت نهاده تا آنان روح و روان خود را پاک و زلال کنند.

رجب ،شعبان و رمضان از ماههای عزیز وپربرکتی است که‌هرکس بایدتا می‌تواند ازاین مسیر توشه‌ای سنگین برای روزی که روز حسرت است بردارد.

خدا این منازل را برای سیر و سلوک و تزکیه بندگانش قرار داده که هر کس نسبت به ظرفیت درونی خود ظرف خود را پرسازد.

در ماه رمضان عطش و گرسنگی، روزه‌دار را به یاد عطش و گرسنگی روز قیامت که سخت‌ترین روز است، می‌اندازد و از کسالت و مفاسد سیری شکم که برخی آن را بزرگترین ریسمان محکم شیطان دانسته‌اند، می‌رهاند.

پیامبراعظم (ص) می‌فرمایند: شیطان در خون و رگ و ریشه فرزندان آدم جریان دارد، آگاه باشید که این مجاری را با گرسنگی بر شیطان تنگ کنید.

روزه،ثروتمندان را که به‌واسطه وجود آسایش ورفاه‌ازحال فقرا بی‌خبر شده‌اند را از خواب بیدار نموده و حس نوع دوستی بشر را زنده می‌کند.

روزه‌دار علاوه بر ترک جلسات غیبت ، دروغ ، ریا،نخوت، حسد، شهوت وکینه به تمرین صبر،عفت، امانت داری ،حیا و در یک کلمه تقوا و پرهیزگاری می‌پردازد، بطوریکه روزه اراده را با گذراندن دوران سختی پرورش می‌دهد.

روزه امانت الهی در دست بنده است که روزه دار سعی می‌کند آن را به خوبی نگهداری کند.

روزه صفت صبر را درانسان با تمرین تحمل گرسنگی و تشنگی و بردباری ایجاد می‌کند، صبری که پاداشش در نزد خدا است و برآن بسیار تاکید کرده است.

رمضان آخرین فرصت است که چنان آماده باشیم و بتوانیم از ذخایربیکران و بی انتهای آن بهره‌مند شویم.

اگر خود را آماده ورودش نسازیم،اگر قلبمان را میزبان عشقش نسازیم، اگر ظرف درونی خود را گسترش ندهیم ،دچار خسرانی عظیم گشته‌ایم.

ودراین ماه شب‌های قدر را داریم که خدا سرنوشت هرکس را دراین ایام رقم می‌زند، پس باید از این آخرین فرصتها استفاده کنیم و برای رسیدن به مرحله انسانیت یک شبه ره صدساله بپیماییم.

خدایا مارا کربلایی کن ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 12:7 توسط محمد مهدی کارگر |

ساده زیستی و نوع متفاوت بینش مرحوم حسین پناهی از جهان عده زیادی را تحت تاثیر قرار داد. نوع نگاهش، سادگی کلامش، او کسی بود که ساده به دنیا آمد و ساده از دنیا رفت؛

حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان کهگیلویه (دهدشت-سوق)در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ی آیت الله گلپایگانی رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت.چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می کرد.
تا اینکه زنی برای پرسش مساله ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود. از حسین می پرسد که فضله ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟

حسین با وجود اینکه می دانست روغن نجس است، ولی اینرا هم می دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشکلی ندارد.

بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.

پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.

با پخش نمایش دو مرغابی درمه از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد.

در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.

به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز تلخش بازیگر نقش های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعربود. و این شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،این مجموعه ی شعر تا کنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زنده ی دنیا ترجمه شده ا


من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم
ولی از ائینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من!!!

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!


کارنامه هنری

فیلم ها :
گذرگاه /گال/تیرباران /هی جو/نار و نی /در مسیر تندباد /ارثیه /راز کوکب/ سایه خیال/چاووش /اوینار /هنرپیشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوی بزرگ/بلوغ /مریم مقدس /قصه های کیش ( اپیزود اول، کشتی یونانی ) /بابا عزیز

مجموعه های تلویزیونی :

محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشی/کوچک جنگلی/روزی روزگاری/مثل یک لبخند/ایوان مدائن/خوابگردها/هشت بهشت/امام علی/همسایه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستی/شلیک نهایی/آواز مه

کتابها:

من و نازی/ستاره/چیزی شبیه زندگی/دو مرغابی درمه/گلدان و آفتاب/پیامبر بی کتاب/دل شیر

علاوه بر اینها دو نوار با شعر و صدای حسین پناهی نیز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و « ستاره».

جوایز :

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران)
[ دوره ۱۱ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۷۱ ]

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد)
[ دوره ۷ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۷ ]

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره ۹ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۹ ]

>> برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره ۹ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۹ ]


حسین پناهی در روز ۱۴ مرداد بر اثر ایست قلبی در منزلش فوت کرد ولی پیکر او در خانه اش واقع در خیابان جهان آرا در حالی که سه روز از مرگش می گذشت توسط دخترش پیدا شد.

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد .
این جهانی که همش مضحکه و تکراره
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!
چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان
به شمعی و سکوتی قانعند .
من می خوام برگردم به کودکی
نمی شه . کفش برگشت به پامون کوچیکه
پل برگشت توان وزن ما رو نداره

و اما حرف‌های اکبر عبدی در مراسم بزرگداشت حسین پناهی در یاسوج؛
سینما - سرفیلم دیالوگ‌ها را می‌نویسند و از چند وقت قبل به ما می‌دهند که بخوانیم وحفظ کنیم ولی باز هم اشکال داریم، چه برسد به سخنرانی!

متاسفانه یا خوشبختانه من حرف زدن خیلی خوب بلد نیستم به دلیل این که من تراشکاری و قالبسازی خواندم و سواد آکادمیک ندارم و الان هم اگر قراره وقت شما را بگیرم، یک بخاطر این که دستور داده‌اند و دو، این که احساسات درونم را در مورد حسین عزیز یک جوری برای همشهریانم و هم محله‌ای‌های حسین بگم.

ضمن عرض سلام خدمت همه حسین دوستای عزیز و خدمت همه مردم شریف و هنردوست و هنرمند یاسوج. استاد کاویانی گفت ماها اولین بار کجا با حسین عزیز آشنا شدیم. من نقش بابای حسین را بازی می‌کردم در محله بهداشت و حسین هم نقش پسر من را بازی می‌کرد و هر دو بشر اولیه می‌شدیم. شاید به دلیل این که جفتمون درون کودک و ساده‌ای داشتیم. این انتخاب صورت گرفته بود البته حسین از من خیلی شریف‌تر بود.

من چون هفت سال توی بازار شاگردی کردم یک سری زبلی‌ها و سیاست‌هایی دارم ولی حسین خیلی آدم شریفی بود. ما به اتفاق استاد کاویانی و مرحوم ژیان و بقیه دوستان بیشتر محو شخصیت حسین شده بودیم که این آدم چقدر بی‌نیاز است و چقدر راحت زندگی می‌کند. بشر از وقتی که حس نیاز می‌آید سراغش، دیگه برای خودش زندگی نمی‌کند و در خدمت اون نیاز است. از روز اولی که حسین را شناختم این حس نیاز را در خودش کشته بود و اصلا نیازی نداشت.

شاید جالب باشد براتون بدانید که حسین در تهران چطوری زندگی می‌کرد. یادم می‌آید یک روز به اتفاق حسن میرباقری سراغش رفتیم. توی محله مجیدیه توی یک اتاق یک چراغ والور داشتند که هم روش غذا گرم می‌کردند و هم چایی درست می‌کردند و هم برای گرم کرد. اتاق استفاده می‌کردند. درست زمانی بود که گفت‌وگوی من و نازی را کار کرده بود یا فیلم سایه خیال را بازی می‌کرد. یک آدم هنرمند مثل حسین نباید زندگی مادی‌اش اینگونه بود.

تا جایی که می‌دانید هراز گاهی از زن و بچه دور بود. می‌گفت روی شغل وامونده ما نمی‌شه حساب کرد اکبرجون، مثل مقنی‌ها می‌مونیم یه وقت‌هایی کار هست ولی از پاییز به بعد باید برویم زیر کرسی تخمه بشکنیم و منتظر زنگ در بمونیم، چون حسین تلفن هم نداشت.

رسید به جایی که بهش جایزه دادند برای یک فیلمی، سه دنگ یک خانه‌ای را که از کرج فاصله داشت خرید. آب گرم‌کن نداشت، ولی همیشه خوشحال بود، اگه پولی داشت با رفیق‌هاش می‌خورد. یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟

گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم.

ما از هنرمند انتظار داریم صادق باشه، انسان باشه و خاکی باشه. بعضی وقت‌ها هنرمند بودن به آدم بودنه و سخت است هنر انسان بودن. من سه سال پیش رفتم مکه و با خدا صحبت کردم، گفتم خدایا من یه قولی می‌دهم ولی نمی‌تونم صد در صد قول بدهم، نود درصد سعی می‌کنم دروغ نگم؛ آقا اینقدر سخته، اینقدر سخته که بعضی وقت‌ها می‌گویم خدایا من می‌آیم پیشت توبه کنم؛ آخه نمی‌شه! حسین آدم بسیار راستگویی بود و اصلا حس نیاز نداشت. درون کودکش را هیچ‌وقت اجازه نداده بود که بزرگ بشه چون آدم وقتی بچه است تمام زندگی‌اش با یک شکلات این ور و اون ور می‌شود. ما می‌توانیم ساعت‌ها راجع به خصوصیت‌های شیرین حسین حرف بزنیم، ولی چه فایده حسین که زنده نخواهد شد. به نظر من دست به دست بدهیم کاری کنیم که وقتی آدم‌هایی مثل حسین از پیش ماه می‌روند ما روسیاه و خجالت‌ زده نباشیم. چرا باید برای حسین ماشین پراید سوار شدن آرزو باشد.

بعد از کار آقای لیالیستانی یک پراید می‌خرد و … متاسفانه وقتی حسین فوت کرد من کانادا بودم و سه چهار هفته است که آمدم، آنجا که شنیدم به قول آقای کاویانی باورنکردنی بود. چون حسین آدمی نبود که حسود باشد، آدمی نبود که حرص داشته باشد، چون آدم‌هایی که اینطوری هستند ممکنه سکته بکنند ولی آدمی مثل حسین چرا؟!!

بیشتر با خودم هستم؛ سعی می‌کنم دروغ نگم، سعی می‌کنم سالم باشم، سعی می‌کنم عاشق باشم، سعی می‌کنم اگر یه روزی نتوانستم مثل حسین باشم حداقل ادای حسین و آدم‌های مثل حسین را دربیاورم. چون دنیای ما به قدری صنعتی و مزخرف شده که بشر خسته است و افسرده، مرض قند بیداد می‌کند، جوان‌هامون ناخن‌هاشون را می‌خورن، دست و پاشون را تکان می‌دهند … می‌گن وای به روزی که بگندد نمک، من که باید بخندانم مرض قند گرفتم بنابراین سعی کنیم که عاشقانه هم دیگر رو دوست داشته باشیم و به همدیگر دروغ نگوییم. ما با اون‌ور آبی‌ها فرقمان توی معرفت و انسانیتمون است. دلم می‌‌خواست برای عروسی بچه‌های حسین می‌آمدم ولی خب قسمت این بود که اینطوری خدمت شما برسم. دلم نمی‌‌خواست گریه کنم ولی دست خودم نبود … نوکر همه شما. انشاء‌الله که همیشه شاد باش


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 14:12 توسط محمد مهدی کارگر |


 

 

شاگردي از استادش پرسيد: " عشق چيست؟"

 

استاد در جواب گفت:" به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور . اما در هنگام عبور از گندمزار ، به ياد داشته كه

 

 نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟"

 

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد :" چه آوردي؟"

 

و شاگرد با حسرت جواب داد:" هيچ. هر چه جلو مي رفتم ، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت

 

 ترين تا انتهاي گندمزار رفتم."

 

استاد گفت:" عشق يعني همين"

 

شاگرد پرسيد :" ازدواج يعني چه؟"

 

استاد به آمد كه :" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه بازهم نمي تواني به عقب برگردي"

 

شاگرد رفت و پس از مدت مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "

 

 به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم انتخاب كردم . ترسيدم كه اگر جلو بروم بازهم دست خالي برگردم."

 

استاد باز گفت:" ازدواج هم يعني همين"

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 9:53 توسط محمد مهدی کارگر |

غم پنهان


تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری

همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری

تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری

شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری

بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند

مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری

همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید

ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!!

کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی

رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...

چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...

دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!

بقیه در ادامه مطلب ....



.:ادامــه مـطــلــب:.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 12:14 توسط محمد مهدی کارگر |




بقیه در ادامه مطلب.....

.:ادامــه مـطــلــب:.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 21:53 توسط محمد مهدی کارگر |

سلام به دوستان گلم . ببخشیدکه دیر آمدم. مسافرت بودم . اگه می پرسید کجا بودم نظر بدید تا برایتان بگوییم . حالا هم یه مزده می خوام دو اپ میکنم یه آپ از زندگی نامه خسرو شکیبایی و یه آپ دیگه هم عکس های متحرک

به خاطر آن چهارشنبه شب ها:

ترانه عليدوستي

توي دکور خوش رنگ و لعاب و مدرن تلويزيون آن روزها، يک جور خاصي کج مي ايستاد... انگار که بخواهد راهش را بگيرد و برود. اما قبلش حرفي را يادش مي آمد و پا شل مي کرد، يک دستش را مي آورد بالا، انگشت اشاره اش را مي گرفت رو به «عاطفه»، ابروهايش را مي داد بالا، طوري که مي رفتند زير چتري هاي لخت و پر کلاغي موهاي پرپشتش، سرش را تکان مي داد و با توپ پر مي گفت؛« هر کاري مي خواي بکن، ولي...» چند بار نرم و تندتند پلک مي زد، صدايش را مي آورد پايين و از ته گلو مي گفت؛ «قهر نکن،»... بعد لبش يک کمي مي لرزيد، انگار بخواهد چيز ديگري هم بگويد... نمي گفت. سرش را با حرکت ريزي تکان مي داد و نور روي موهايش برق مي زد. سکوت مي کرد. دستش را مي انداخت. اين پا و آن پا مي کرد. شانه هاي پهنش را مي داد عقب، نگاهش را از عاطفه مي گرفت، مي چرخيد و مي رفت.

ما هم مي مرديم... مي مرديم.

زندگی نامه خسرو شکیبایی در ادامه مطلب.....




.:ادامــه مـطــلــب:.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 20:36 توسط محمد مهدی کارگر |

دوست دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ 

خوب تا آپ بعدی خدا نگهدار

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 15:33 توسط محمد مهدی کارگر |

X

سلام
خوبید
ممنونم که به وبلاگ خودتون یعنی عشق سر می زنید
من محمد مدیر این وبلاگ هستم
ممنون میشم اگه بهم نظر بدید
محمد مدیر بلاگ عشق لحظات خوشی را برای شما آرزومند است


Home
Email
.:Bahar 20:.


Archives

تیر 1388

آذر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387




Links

ارزشمند
یا صاحب الزمان ( عج)
کودکانه های زندگی من
ستاره ی سهیل
غريبونه درد منو فقط خدا مي دونه. . . .
GOLDEN SPORT
از دوست به يادگار دردي دارم
صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است
رسالت انسان متعالی
---=زندگی بدون توقف=---
پرستوی تنها
All Stars
اگه بازم خراب بشی وب بی وب
همین الان خسته ام
دوست دارم تورا نظاره کنم
کافه بادکنک
به وبلاک سودابه خوش امدید
تولد تنهایی
کلبه دلتنگیهای من
سر گردون
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها: